يكى از خواهرها آمد پانسمانم كند

يكى از خواهرها آمد پانسمانم كند

چند تا تركش خورده بود به كمرم. بچه ها بردندم مسجد(مسجد جامع خرمشهر)

يكى از خواهرها آمد پانسمانم كند. با اين كه سنم كم بود، ولى خجالت مى كشيدم. نمى گذاشتم دست بهم بزنند. كلى باهام صحبت كردند كه «اشكالى نداره. بذار كارشون رو بكنند. زود تموم ميشه. از كمرت كلى خون رفته.»

بالاخره راضى شدم و نشستم. يك لحظه احساس كردم كسى كه دارد پانسمان مى كند، خيلى راحت به كمرم دست مى كشد، صداى آرام گريه اش را هم شنيدم. بى اختيار برگشتم. ديدم خواهر بزرگم، زهرا، است.

گفتگوی محبین( یادیاران) با جانباز روشندل عباس شنکایی(بخش سوم)

 

 از این کارا آدم اونجا خیلی چیزا می بینه ، خیلی ها بودند که اصلا کلا قسمت شون بود که اونجا شهید بشن.خیلی ها هم بودند که ردشون می کردند می گفتند برید نمی خوایم اینجا بمرید .یه روز تو همون سرپل ذهاب اونطرفش بودیم به سمت بازی دراز اونور سراب گرم یه جبهه ای بود که بین ما و عراقیها یه زمین صاف بود و یه خط هم اونطرف تر که بچه های خودمون بودند . بین اونها و عراقیها یه دره بود اونها یه کالیبر 50 آورده بودند میخواستند امتحان کنند گرفته بودند روی این عراقیها پشت سر هم می زدند عراقیها فکر کردند میخواد حمله بشه حمله هم بشه از طرف ما میشه دیگه که زمین صاف بینمونه اونها هم آی ما رو کوبیدند ،با تیر مستقیم زدند یکی از این بچه ها ی لرستان بود که شهید شد زدند تو پیشونیش با این خمپار بارونی که شده بود من به دوستان آن شهید گفتم این شهید رو بردارید برید پایین ما اینجا وایستادیم ما 5نفر بودیم که ماندیم یه دونه سنگر کلا اونجا بدرد بخور بود اون هم سنگر فرماندهیش بود که ما به حساب اون تو بودیم فرمانده لرها با ما مونده بود اون با افرادش نرفت عقب ،بیسیم زدند از مرکز که چه خبره گفتیم وضعیت اینجوریه اگر یه 10 تا 15تا آدم درست و حسابی دارید بفرستید اما اگر میخواین یکی دو نفر رو بفرستید نفرستید،  اینجا کار از یکی دو نفر برنمیآد  یه حاجی بابا بود فرمانده اونجا گفت باشه منتهی بعد از یک ساعتی من دیدم یه نفر داره میآد بالا اسمش مسعود سیامک بود بچه خیلی خوبی بود اومد بالا بهش گفتم بابا ما که گفتیم یک نفر اینجا بدرد نمیخوره واسه چی اومدی گفت حاجی بابا هر چی گشت هیچکس رو پیدا نکرد به من گفت برو

یه سنگر ال مانند بود ما توش بودیم ،یه سنگر هم بغل مون بود که بیسیم اونجا بود ،عراقیها شدیدا  آتیش ریخته بودند روی سرمون ، بچه ها فکر کردنداونها میخوان حمله کنند بهشون گفتم نرید تو اون سنگر بغلی، سنگر ما یه سنگ خیلی بزرگ روش بود پشت اون سنگر ال مانند بود هر چقدر توپ میزدند خمپاره میزدند اون تو نمیآمد به سنگر ما کاری نمی تونست بکنه من توی نوک این ال رو به عراقیها وایستاده بودم که ببینم چه خبره مسعود رفته بود تو همون سنگر که بیسیم بزنه که بگه اوضاع خیلی خرابه چکار بکنیم یهو یه روحانی بود با ما به نام آقای یعقوبی گفت آه سوختم سوختم لباساشو در آوردیم تا ببینیم کجاش زخمیه ببندیم اما هر چی گشتیم اثری از زخم نبود بدنش غرق در خون بود اما زخمی پیدا نکردیم حالا نگو مسعود که رفته بود توی اون سنگر ، خمپاره خورده بود روی سنگر بیسیم و از بدنش کمی مانده بود و همون اندازه ریخته بود روی چادری که ما روی این سنگر زده بودیم از اون بالا فکر میکنم خون و اسید معده اش بود ریخته بود روی این روحانی و یهو طناب چادر پاره شد و تیکه بدن مسعود افتاد پایین.کلا از یه آدم 70یا 80 کیلویی 30کیلو هم نمونده بود.البته  یه چند روزی بود بوی الرحمن مسعود بلند شده بود

                                                                                                          ادامه دارد

گفتگوی محبین( یادیاران) با جانباز روشندل عباس شنکایی(بخش دوم)

 

س:با نارنجک یعنی شما مجروح شدید

ج:آره دیگه جنگ  شده بود تن به تن، من تفنگم گیر کرده بود فقط رگبار میزد بعد عراقیها فکر کردند که سنگر من سنگر تیرباره همه ی حمله رو گذاشتند اونجا یهو صدای تاپی اومد من برگشتم تا نارنجک رو دیدم منفجر شد بعد من رو بلند کرد هوا انداخت اونور

س:موقعیکه نارنجک منفجر شد چه احساسی داشتید؟

ج:ببین یه چیزایی هست که من اصلا خوشم نمیاد بگم ولی لحظه ی مجروح شدنم رو توی این شعر گفتم

نازک بدنی آمد و می  ریخت به جامم               جز رایحه ای زآن همه نآمد به مشامم

افتاد قدح از کف و می ریخت به یکبار               ساقی ز کنارم شد و من خیره به جامم

می  ریخته از جام ولی بوی خوشی هست     من مات که این عطر دلاویز چه نامم

عطر تن ساقی است دلا یا ز می اوست        این نیز ندانم عجبا مست کدامم

دل در طلب ساقی و می هر دو زند پر           کی دست دهند این دو به من وه که چه خامم

آنگه که پری بود بر آن اوج نرفتم                  اینک که پرم سوخته و بسته ی دامم

صد حیف کزان می لب خود تر ننمودیم      تا باز کی اوفتد کهن این قرعه به نامم

البته یه چیزایی هست که بعضی ها بشنوند فکر می کنند خالی بندیه ،من هیچ وقت نمیگم. یکی از رفیقام در دانشکده، فوق لیسانس می خوندم اونم جانباز بود تا نزدیک مرگ رفته بود و برگشته بود یعنی از اونهایی بود که باصطلاح روح از بدنش جدا شده بود تو تلویزیون موضوع خودش رو مطرح کرد من یک نفر رو ندیدم بگه راست میگه همه می گفتند خالی بندیه

ما توی همین چغاله وند لبه ی خشاب تفنگم گیر کرده بود هر کاری می کردم در نمی آمد فشنگ اسلحه تموم شده بود و می خواستم فشنگ پر کنم اما نمی شد خشاب رو هر چه می کشیدم کنده نمی شد یهو یه عراقیه اومد، تفنگش دستش بود به محض اینکه منو دید حالت گرفت بشینه تفنگش رو بگیره سمت من ،من دیدم هیچ کاری نمیشه کرد درست تو سینه کش بودم حتی یه سنگ کوچولو هم نبود برم پشت اون قایم بشم ،  من دیدم آخر وضع دیگه ،تفنگم رو مثل چماق گرفتم و الله اکبر گفتم و حمله کردم سمتش ، اون بیچاره اسلحه اش رو انداخت زمین و فرار کرد

س:باز اگر خاطره دیگری دارید لطفا بیان کنید

ج:اونجا هر روزش هزار تا خاطره بود،یه روز گفتیم بریم اونطرف تر خاکش یه خورده شل بود سنگر بکنیم تقریبا یه متر پایین تر از سنگرمون بود که چهار تا سنگ روی هم گذاشته بودیم مثلا سنگر بود ،داشتیم میکندیم یهو خمپاره 60 زدند ما پریدیم تو همون سنگر سنگی  به بچه ها گفتیم بیاید بالا خمپاره 60 صدا نداره خطرناکه ،ما که تو سنگر بودیم دیدم عباس یعقوبی از بچه های خیابان قصرالدشت بود وایستاده بود فکر کردم داره مسخره بازی در میاره ،پاشو میکوبید زمین گفتم مسخره بازی در نیار بیا تو سنگر یهو دیدم از لای انگشتانش داره خون میاد ،گذاشتنش تو برانکارد بردنش پایین خیلی حالم گرفته شد چون اولین رفیقم بود مجروح می شد حسن بیده هم آنجا بود همون موقع دو تا سرباز  دیده بان ارتش اونجا بودند  پست شونو عوض  کردند داشتند می رفتند برای استراحت البته از جاده مال رو می رفتند یکی شون بند کولش در رفت ایستادند تا اون یکی بند کوله پشتی رو درست کنه دو سه دقیقه طول کشید خمپاره اومد درست خورد جلوی اینها ،اگر بند پاره نمی شد اینها می رفتند جلوتر و خمپاره می خورد وسط شون ،بعد اینها اومدند از جاده پایین بروند یه خمپاره خورد جلوشون عمل نکرد ،اینها ظاهرا توی دید عراقیها بودند ،رفتند جلوتر پشت یه سنگ نشستند خمپاره خورد نزدیک شون ،اینها بلند شدند که بدوند یه خمپاره درست  خورد جلوشون ،دیگه توی دود خمپاره گم شدند گفتیم آخر شهید شدند بچه ها قاطر را برداشتند برن کمک شون بعد دیدیم اینها از توی دود زدند بیرون تمام بدنشون رو بچه ها گشتن به اندازه ی یه  نوک سوزن بدن یکی شون زخم شده بود اونهم احتمالا  سنگ بود نه ترکش،بچه ها گفتند اینها خیلی شانس آوردند من گفتم نه خدا داشت با من حرف می زد می گفتش هر کی رو که دلم بخواد می برم و هر کی را هم که دلم بخواد از تو دود خمپاره هم سالم می کشونم بیرون  

                                                                                                           ادامه دارد...

گفتگوی محبین( یادیاران)  با جانباز روشندل عباس شنکایی(بخش نخست)

 

با دیدن اسم امام بر روی یک اعلامیه در قبل از انقلاب زندگی اش عوض شد با شروع جنگ تحمیلی از اولین رزمندگانی بود که با زحمت بسیار خودش را به جبهه رساند و در آخرین سه شنبه سال 1359 چشمهای دنیایی خود را در منطقه عملیاتی چغالوندتقدیم معبود خویش نمود و اینک مشروح گفت و گوی با ایشان

س:خواهشمند است در ابتدا مختصری از زندگی خویش را بیان کنید؟

ج: کل زندگی من در این شعر خلاصه شده است البته این اولین شعر من است که با تخلص کهن گفته ام کهن یکی از رفقام بود که شهید شد خیلی خوب بود بعدا من دیدم اسمش خوشگله .برداشتم واسعه ی خودم

با یاد جوانی شب دوشینه سحر گشت           آنوقت که خجلت زده شد این دل بدکار

گه در طلب یار زدی پرسه به هر سوی          گاهی پی گل گشت و تماشای به گل زار

در پای هوس ریخته شو نقد جوانی             یکسر گنه آلوده بودی دفتر و طومار

تا اینکه بپا خواست قیامی که خمینی            بر پهنه ی آن بود چو عباس علمدار

من همچو حسین لیک لوا خود بگرفته          هم خویش امیر سپه و خویش سپه دار

از خانه ی دل نعره برآمد که ز جا خیز         وقت است بکوشی منشین بر سر بازار

رو جرعه طلب کن دو سه از جام شهادت       تا پاک کنی شکل بد از صورت کردار

لکن نشد این خدعه روا زآنکه نفهمید           برسر ز همه مکر بود حیله ی دادار

از بس که کهن دفتر دل غرق گنه بود           بر دیده ی ما کوفت که رو شعبده بگذار

س:شما تو کار شعر و شاعری هم هستید؟

ج:من فوق لیسانس ادبیات و لیسانس الهیات هستم

س:دیگه؟

ج: دکترای ادبیات  را هم قراره از مهر بخونم

س: قبل از اینکه جانباز بشید سوادتون چقدر بود؟

ج:من قبلا از لات و لوت های این مملکت بودم درس نخوندم سیکل داشتم منتهی بعد از اینکه به قطعنامه خورد دو تا دکون داشتم اون موقع ورشکست شدم هر چه داشتم و نداشتم فروختم دادم به طلب کارها حتی طلاهای زنم را هم فروختم و تو خونه بودم در همون موقع ها یکی از بنیاد اومد گفت درس میخونی گفتم من اگه یه کاری داشته باشم سرم گرم باشه چهار تا کله ملق هم میزنم بعد رفتم درس 

س:چطور با انقلاب آشنا شدید؟

ج:تو انقلاب همه ی مردم بودند  هیچکس نبود که نباشه ۹۸درصد مردم بودند من هم یکی از آنها.من قبل از انقلاب یک اعلامیه ی کوچولو  از امام دیدم که روی دیوار چسبیده بود فکر می کنم مربوط بود به چهلم شهدای قم  که امام از مردم خواسته بود در آن شرکت کنند و زیر آن اعلامیه نوشته شده بود روح الله موسوی خمینی  این اسم خیلی خوشگل بود و من حدود بیست دقیقه ایستادم به این اسم نگاه کردم . اون اسم من رو جذب خودش کرد

 س:اونجا اولین بار بود که اسم امام را میدیدی؟  

ج:نه من امام رو از زمانی که تبعید شد می شناختم من سن ام زیاده من اون موقع مدرسه می رفتم کنار مسجد سید عزیزالله مدرسه اسلامی بود من اونجا درس میخوندم همه ی معلم ها روحانی بودند وقتی رفتم مدرسه دیدم همه شون با لباس شخصی اومدند وقتی رفتیم سر کلاس یکی از معلم ها اسمش یادم نیست نیم ساعتی برای ما حرف زد اشک همه را درآورد امام رو من از اون موقع می شناختم بابای ما هم همیشه مقلد امام بود رسالش خونمون بود

  س:انقلاب شد چه فعالیتی داشتید؟ 

ج:من  در دکون لوله کشی  داشتم کار میکردم تعدادی بچه های ۷و۸ساله مدرسه ای بودند از جلومون رد شدند گفتند ما تماشاچی نمی خواهیم به ما ملحق شوید ما هم جمع کردیم رفتیم به مردم ملحق شدیم

س:یادمه توی تظاهرات شما یه شب از نظامی ها سیلی هم خوردید درسته؟

ج:آنقدر لگد زدند سیلی چیه سر همین کوچه بختیاری بود آتیش روشن کرده بودند آتیش که روشن بود ما اونور رو نمی دیدیم یهو زن دکتر دندان سازه صدا کرد اونا کی هستند دکتر بغل دست من بود سریع پرید تو خونه اش ما تا اومدیم بپیچیم دمپایی پام بود سر کوجه خوردم زمین  اونها {نظامی ها} هم آی لگد زدند -آی لگد زدند الله اکبر می گی                                  

س:بعد از انقلاب چه فعالیتهای مذهبی داشتید؟

ج:برگزاری کلاسهای قرآن بود که از قبل داشتیم ولی بعد از انقلاب پر رنگ تر شد و فروش کتابهای مذهبی در محل

س:چطور به جبهه رفتید؟

ج: بعد از ظهر بود خونه بودم یهو صدای انفجار اومد ,اومدیم بیرون دیدیم همه دارند میرند سمت فرودگاه مردم فکر می کردند کودتا شده رفتیم جلوی پایگاه شکاری یه افسر اومد رفت بالای چهارپایه واسمون حرف زد و گفت این نقشه ی اسراییله که همه ی فرودگاهها رو بزنه مثل  فرودگاههای مصر و سوریه که نتونستند بلند شن و بعد رفت شهرهاشونو بمبارون کرد بعد اومدیم ازاخبار رادیو شنیدیم کار عراق بوده  ,  وقتی مهرآباد رو عراق بمباران کرد و بعد از آن گفت ما سه روز دیگر تهرانیم تصمیم گرفتم برم جبهه برای اعزام خیلی جاها رفتم می گفتند باید کارت پایان خدمت داشته باشی و من هم نداشتم و یا باید پانزده روز برید آموزش که اون هم خیلی دیر میشد .سر کوچه ایستاده بودم که حسن بیده رو دیدم ماجرا رو گفتم اون چون تو سپاه قصرشیرین بود گفت بریم سپاه از اونجا اعزام بگیریم من با عبدالله فلاح و حسن رفتیم سپاه منطقه خودمون یه برگه دادن که حسن فقط خودش میتونست بره با معیت شو خط زده بودند اومدیم خانه خط روی در معیت شو پاک کردیم نوشتیم در معیت دو نفربعد با همان برگه رفتیم منطقه در آنجا چهار نفربودند اونها هم کله رو انداخته بودند اومده بودند به ما اضافه شدند رفتیم برگه را به  مسئول  منطقه نشون دادیم  اون شخص در معیت دو نفر را شش نفر خواند و ما هفت نفر را اعزام کرد سرپل ذهاب , عراق تازه سرپل ذهاب را زده بود تانک هاش با تیر مستقیم پل رو زده بودند ,ارتش سرپل ذهاب یه پادگان داشت به نام پادگان ابوذر که فرمانده اش گفته بود عقب نشینی کنیم   یک جناب سروان  فرهادی بود با پنج تا تانک و شهید شیرودی با دو سه تا هلی کوپتر که اونها سرپل را نجات داده بودند و موقعیکه اونجا رسیدیم هنوز از تانکهای منهدم شده ی عراقی ها دود بلند بود بعد رفتیم پادگان سرپل اونجا موندیم 

س:چطور شد مجروح شدید؟

ج:حسن و عبدالله اون موقع اومده بودند تهران ما با یه سری از بچه های پادگان امام حسین اونجا رفیق شدیم  بچه های خیلی خوبی بودند کهن هم یکی از همین ها بود من اسمش رو برای خودم برداشتم بعد گفتند گیلانغرب اوضاعش خوب نیست برید اونجا .عباس ملکی فرمانده عملیات بود اون هم ما ها رو برد اونجا یه قله بود به نام چغاله وند یه دو سه ماه دورش چرخیدیم و نقشه ریختیم بریم قله رو پس بگیریم  رفتیم اون قله را از عراقیها پس گرفتیم بعد عراقیها در پاتکی که زدند جنگ  تن به تن شد تفنگم تک تیرش گیر کرده بود و فقط رگبار می زد عراقیها فکر کردند سنگر ما سنگر تیرباره بیشتر حمله شونو گذاشتند اونجا یهو صدایی اومد من برگشتم نگاه کردم نارنجک رو تا دیدم در مقابل صورتم منفجر شد و من مجروح شدم

                                                                                                       ادامه دارد.........

 

داشت آب می خورد

 

تک تیرانداز خودی را صدا زدم گفتم : اوناهاش اونجاست بزنش....

اسلحه اش را برداشت نشانه گرفت نفسش را حبس کرد ولی ناگهان اسلحه اش را پایین آورد!!!!

لحظه ای بعد دوباره نشانه گرفت و شلیک کرد.

گفتم: چرا بار اول نزدی؟؟

به آرامی گفت:

"داشت آب می خورد

انگشتر عقیق

گفت: وقتی برگردم انگشتر عقیقت رو پس می دم...

وقتی استخوانهاش رو آوردن، انگشتر عقیق لای اونا بود....

بوسه

داد می زد گریه می کرد،می گفت:می خواهم صورت برادرم را ببوسم...

اجازه نمی دادند.

یکی گفت:خواهرش است مگر چه اشکالی دارد؟بگذارید برادرش را ببوسد.

گفتند:شما اصرار نکنید نمی شود...

این شهید سر ندارد

خوش آن سری که در آن بود هوای حسین 
خوش آندمی که در آن بود ولای حسین
خوش آن تنی که بکوی حسین سپارد جان
خوش آن بدن که شود خاک پای حسین

مى روم حلیم بخرم

 

تصوير اصلي را ببينيد 

آن قدر كوچك بودم كه حتى كسى به حرفم نمى خنديد.هرچى به بابا ننه ام مى گفتم مى خواهم به جبهه برم محل آدم بهم نمى گذاشتند. حتى تو بسيج روستا هم وقتى گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ريش نداشتنم هرهر خنديدند.

مثل سريش چسبيدم به پدرم كه الاوبالله بايدبرم جبهه . آخرسر كفرى شد و فرياد زد:" به بچه كه رو بدى سوارت می شه.آخر تو نيم وجبى مى خواهى برى جبهه چه گلی به سرت بگيرى". دست آخركه ديد من مثل كنه به اوچسبيده ام روكرد به برادر بزرگم و گفت:" آهاى نورعلى ، ييااين را ببر صحرا و تا مى خورد کتكش بزن و بعد آن قدر ازش كار بكش تا جانش دريياد!"

قربان خدا بروم كه يك برادر غول پیكر بهم داده بود كه فقط جان مى داد براى کتك زدن . يك بار الاغ مان را چنان زد كه بدبخت سه روزصدايش گرفت !

نورعلى حاضر به يراق ، دويد طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتيم صحرا. آن قدرمحكم زد كه مثل نرم تان مجبور شدم مدتى روى زمين بخزم و حركت كنم .

به خاطر اين كه تو ده ، مدرسه راهنماى نبود، بابام من و برادر كوچكم را كه كلاس اول راهنماى بود، آورد شهر و يك اتاق در خانه فاميل اجاره كرد و برگشت. چند مدتى درس خواندم و دوباره به فكر رفتن به جبهه افتادم .  رفتم ستاد اعزام و آن قدر فيلم بازى كردم و سر تق بازى در آوردم تا اين كه مسئول اعزام جان به لب شد  و اسمم را نوشت .

روزى كه قرار بود اعزام شويم ، صبح زود به برادر كوچکم گفتم:" من ميرم حليم بخرم و زودى بر میگردم ." قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را زمين گذاشتم وياعلى مدد. رفتم كه رفتم .

درست سه ماه بعد، ازجبهه برگشتم . درحالى كه اين مدت از ترس حتى يك نامه براى خانواده نفرستاده بودم . سر راه از حليم فروشى يك كاسه حليم خريدم و رفتم طرف خانه . در زدم . برادركوچكم در را باز كرد و وقتى حليم ديد با طعنه گفت :" چه زود حليم خريدى و برگشتى!" خنده ام گرفت . داداشم سر برگرداند و فرياد زد: "نورعلى ييا كه احمد آمده !" با شنيدن اسم نورعلى چنان فراركردم كه كفشم دم درخانه جاماند

سلمانی صلواتی

 

ایستگاه صلواتی

نزدیک عملیات بود و موهای سرم بلند شده بود. باید کوتاهش می کردم. مانده بودم معطل تو آن برهوت که جز خودمان کسی نیست، سلمانی از کجا پیدا کنم. تا این که خبردار شدم که یکی از پیرمردهای گردان یک ماشین سلمانی دارد و صلواتی موها را اصلاح می کند.

رفتم سراغش. دیدم کسی زیر دستش نیست. طمع کردم و جلدی با چرب زبانی، قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش. اما کاش نمی نشستم. چشمتان روز بد نبیند. با هر حرکت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می پریدم. ماشین نگو تراکتور بگو! به جای بریدن مو ها، غِلفتی از ریشه و پیاز می کندشان!

 

ادامه نوشته

ایرانی مزدور

اوايل جنگ بود. و ما با چنگ و دندان و با دست خالى، با دشمن تا بن دندان مسلح  مى جنگيديم .
بين ما ، يكى بود كه خیلی سیاه بود: اسمش عزيز بود. شب ها مى شد مرد نامرئى! چون همرنگ شب مى شد.
و فقط دندان سفیدش پيدا مى شد. زد و عزيز تركش به پايش خورد و مجروح شد وفرستادنش به عقب.


 

ادامه نوشته

آبگوشت شیشه ای

شلمچه بودیم!

بی سیم زدیم به حاجی كه:« پس این غذا چی شد؟» خندید و گفت:« كم كم آبگوشت میرسه!». دلمون رو آبنمك زدیم برای یه آبگوشت چرب و چیلی، كه یكی از بچه ها داد زد: اومد ! تویوتای قاسم اومد!». خودش بود. تویوتا درب و داغون اومد و روبرومون ایستاد. قاسم ، زخم و زیلی پیاده شد . ریختیم دورش و پرسیدیم:«چی شده؟» گفت:« تصادف كردم!».

- غذا كو؟ گقت« جلو ماشینه».

در تویوتا رو به زور باز كردیم و قابلمه آبگوشتو برداشتیم. نصف آبگوشت ها ریخته بود كف ماشین و دور قابلمه. با خوشحالی می رفتیم، كه قاسم از كنار تانكر آب ، داد زد :« نخورید! نخورید! داخلش خرده شیشه است .» با خوش فكری مصطفی رفتیم یه چفیه و یه قابلمه دیگه آوردیم و آبگوشتها رو صاف كردیم. خوشحال  بودیم و می رفتیم طرف سنگر كه دوباره گفت :«نبرید! نبرید! نخورید!». گفتیم : « صافشون كردیم». گفت: خواستم شیشه ها رو در بیارم، دستم خونی بود ،چكید داخلش».

همه با هم گفتیم : اَه ه ه !!. مرده شورت رو ببرن قاسم!». و بعد ولو شدیم روی زمین. احمد بسته ی نون ، رو  با سرعت آورد و گفت :«تا برای نون ها مشكلی پیش نیومده بخورید !»، بچه ها هم مثل جنگ زده ها حمله كردن به نون ها

یاالله نبود ... حاج آقا بریم...


 


وقتی یک شاگرد شوفر ، مکبر نماز شود ، بهتر از این نمی شود .

نمی دانم تقصیر حاج آقای مسجد بود که نماز را خیلی سریع شروع می کرد و بچه ها مجبور بودند با سر و صورتی خیس در حالی که بغل دستی هایشان را خیس میکردند ، خود را به نماز برسانند یا اشکال از بچه ها بود که وضو را می گذاشتند دم آخر و تند تند یا الله می گفتند و به آقا اقتدا می کردند و مکبر مجبور بود پشت سر هم یا الله بگوید و ان الله مع الصابرین ....

بنده خدا حاج آقا هر ذکر و آیه ای بلد بود می خواند تا کسی از جماعت محروم نماند.

مکبر هم کوتاهی نکرده ، چشم هایش را دوخته بود به ته سالن تا اگر کسی وارد شد به جای او یا الله بگوید و رکوع را کش بدهد .

وقتی برای لحظاتی کسی وارد نشد ، ظاهراً بنا به عادت شغلی اش بلند گفت : یاالله نبود ... حاج آقا بریم .

نمی دانم چند نفر توی نماز زدند زیر خنده ولی بیچاره حاج آقا را دیدم که شانه هایش حسابی افتاده بودند به تکان خوردن

پتو رو روی ریشتون می کشید یا زیر ریشتون؟

بعدازظهر یکی از روزهای خنک پاییزی سال 64 یا 65 بود. کنار حاج محسن دین شعاری، مسئول تخریب لشگر27 محمد رسول الله"صلی الله علیه و آله و سلم" در اردوگاه تخریب یعنی آنسوی اردوگاه دوکوهه ایستاده بودیم و باهم گرم صحبت بودیم، یکی از بچه های تخریب که خیلی هم شوخ و مزه پران.... 

 

ادامه نوشته

خوردنش حلال، بردنش حرام

 

مثل همۀ بسيجيان دو تكه تركش خمپاره برداشته بودم كه با يادگار با خودم ببرم منزل . برگ مرخصي ام را گرفتم و آمدم دژباني . دل و جگر وسايلم را ريخت بيرون ، تركش ها را طوري جاسازي كرده بودم كه به عقل جن هم نمي رسيد ولي پيدايش كرد . پرسيد : « چند ماه سابقه منطقه داري ؟ » گفتم :« خيلي وقت نيست » گفت : « شما هنوز نمي داني تركش ، خوردنش حلال است بردنش حرام ؟ » گفتم : « نمي شود جيرۀ خشك حساب كني و سهم ما را كه حالا نخورده ايم بدهي ببريم ! »

همه برن سجده..!!!

گل

 امشب شب بسیار عزیزی است و ذکری دارد که ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود.شب سیزده رجب بود. حدود 2000 بسیجی لشگر ثارالله در نمازخانه لشگر جمع شده بودند.

بعد از نماز محمد حسین پشت تریبون رفت و گفت امشب شب بسیار عزیزی است و ذکری دارد که ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود. تعجب کردم! همچین ذکری یادم نمی آمد! خلاصه تمام این جمعیت به سجده رفتند که محمد حسین این ذکر را بگوید و بقیه تکرار کنند. هر چه صبر کردیم خبری نشد. کم کم بعضی از افراد سرشان را بلند کردند و در کمال ناباوری دیدند که پشت تریبون خالی است و او یک جمعیت 2000نفری را سر کار گذاشته است.

بچه ها منفجر شدند از خنده و مسئولان به خاطر شاد کردن بچه ها به محمد حسین یک رادیو هدیه کردند!