
با دیدن اسم امام بر روی یک اعلامیه در قبل از انقلاب زندگی اش عوض شد با شروع جنگ تحمیلی از اولین رزمندگانی بود که با زحمت بسیار خودش را به جبهه رساند و در آخرین سه شنبه سال 1359 چشمهای دنیایی خود را در منطقه عملیاتی چغالوندتقدیم معبود خویش نمود و اینک مشروح گفت و گوی با ایشان
س:خواهشمند است در ابتدا مختصری از زندگی خویش را بیان کنید؟
ج: کل زندگی من در این شعر خلاصه شده است البته این اولین شعر من است که با تخلص کهن گفته ام کهن یکی از رفقام بود که شهید شد خیلی خوب بود بعدا من دیدم اسمش خوشگله .برداشتم واسعه ی خودم
با یاد جوانی شب دوشینه سحر گشت آنوقت که خجلت زده شد این دل بدکار
گه در طلب یار زدی پرسه به هر سوی گاهی پی گل گشت و تماشای به گل زار
در پای هوس ریخته شو نقد جوانی یکسر گنه آلوده بودی دفتر و طومار
تا اینکه بپا خواست قیامی که خمینی بر پهنه ی آن بود چو عباس علمدار
من همچو حسین لیک لوا خود بگرفته هم خویش امیر سپه و خویش سپه دار
از خانه ی دل نعره برآمد که ز جا خیز وقت است بکوشی منشین بر سر بازار
رو جرعه طلب کن دو سه از جام شهادت تا پاک کنی شکل بد از صورت کردار
لکن نشد این خدعه روا زآنکه نفهمید برسر ز همه مکر بود حیله ی دادار
از بس که کهن دفتر دل غرق گنه بود بر دیده ی ما کوفت که رو شعبده بگذار
س:شما تو کار شعر و شاعری هم هستید؟
ج:من فوق لیسانس ادبیات و لیسانس الهیات هستم
س:دیگه؟
ج: دکترای ادبیات را هم قراره از مهر بخونم
س: قبل از اینکه جانباز بشید سوادتون چقدر بود؟
ج:من قبلا از لات و لوت های این مملکت بودم درس نخوندم سیکل داشتم منتهی بعد از اینکه به قطعنامه خورد دو تا دکون داشتم اون موقع ورشکست شدم هر چه داشتم و نداشتم فروختم دادم به طلب کارها حتی طلاهای زنم را هم فروختم و تو خونه بودم در همون موقع ها یکی از بنیاد اومد گفت درس میخونی گفتم من اگه یه کاری داشته باشم سرم گرم باشه چهار تا کله ملق هم میزنم بعد رفتم درس
س:چطور با انقلاب آشنا شدید؟
ج:تو انقلاب همه ی مردم بودند هیچکس نبود که نباشه ۹۸درصد مردم بودند من هم یکی از آنها.من قبل از انقلاب یک اعلامیه ی کوچولو از امام دیدم که روی دیوار چسبیده بود فکر می کنم مربوط بود به چهلم شهدای قم که امام از مردم خواسته بود در آن شرکت کنند و زیر آن اعلامیه نوشته شده بود روح الله موسوی خمینی این اسم خیلی خوشگل بود و من حدود بیست دقیقه ایستادم به این اسم نگاه کردم . اون اسم من رو جذب خودش کرد
س:اونجا اولین بار بود که اسم امام را میدیدی؟
ج:نه من امام رو از زمانی که تبعید شد می شناختم من سن ام زیاده من اون موقع مدرسه می رفتم کنار مسجد سید عزیزالله مدرسه اسلامی بود من اونجا درس میخوندم همه ی معلم ها روحانی بودند وقتی رفتم مدرسه دیدم همه شون با لباس شخصی اومدند وقتی رفتیم سر کلاس یکی از معلم ها اسمش یادم نیست نیم ساعتی برای ما حرف زد اشک همه را درآورد امام رو من از اون موقع می شناختم بابای ما هم همیشه مقلد امام بود رسالش خونمون بود
س:انقلاب شد چه فعالیتی داشتید؟
ج:من در دکون لوله کشی داشتم کار میکردم تعدادی بچه های ۷و۸ساله مدرسه ای بودند از جلومون رد شدند گفتند ما تماشاچی نمی خواهیم به ما ملحق شوید ما هم جمع کردیم رفتیم به مردم ملحق شدیم

س:یادمه توی تظاهرات شما یه شب از نظامی ها سیلی هم خوردید درسته؟
ج:آنقدر لگد زدند سیلی چیه سر همین کوچه بختیاری بود آتیش روشن کرده بودند آتیش که روشن بود ما اونور رو نمی دیدیم یهو زن دکتر دندان سازه صدا کرد اونا کی هستند دکتر بغل دست من بود سریع پرید تو خونه اش ما تا اومدیم بپیچیم دمپایی پام بود سر کوجه خوردم زمین اونها {نظامی ها} هم آی لگد زدند -آی لگد زدند الله اکبر می گی
س:بعد از انقلاب چه فعالیتهای مذهبی داشتید؟
ج:برگزاری کلاسهای قرآن بود که از قبل داشتیم ولی بعد از انقلاب پر رنگ تر شد و فروش کتابهای مذهبی در محل
س:چطور به جبهه رفتید؟
ج: بعد از ظهر بود خونه بودم یهو صدای انفجار اومد ,اومدیم بیرون دیدیم همه دارند میرند سمت فرودگاه مردم فکر می کردند کودتا شده رفتیم جلوی پایگاه شکاری یه افسر اومد رفت بالای چهارپایه واسمون حرف زد و گفت این نقشه ی اسراییله که همه ی فرودگاهها رو بزنه مثل فرودگاههای مصر و سوریه که نتونستند بلند شن و بعد رفت شهرهاشونو بمبارون کرد بعد اومدیم ازاخبار رادیو شنیدیم کار عراق بوده , وقتی مهرآباد رو عراق بمباران کرد و بعد از آن گفت ما سه روز دیگر تهرانیم تصمیم گرفتم برم جبهه برای اعزام خیلی جاها رفتم می گفتند باید کارت پایان خدمت داشته باشی و من هم نداشتم و یا باید پانزده روز برید آموزش که اون هم خیلی دیر میشد .سر کوچه ایستاده بودم که حسن بیده رو دیدم ماجرا رو گفتم اون چون تو سپاه قصرشیرین بود گفت بریم سپاه از اونجا اعزام بگیریم من با عبدالله فلاح و حسن رفتیم سپاه منطقه خودمون یه برگه دادن که حسن فقط خودش میتونست بره با معیت شو خط زده بودند اومدیم خانه خط روی در معیت شو پاک کردیم نوشتیم در معیت دو نفربعد با همان برگه رفتیم منطقه در آنجا چهار نفربودند اونها هم کله رو انداخته بودند اومده بودند به ما اضافه شدند رفتیم برگه را به مسئول منطقه نشون دادیم اون شخص در معیت دو نفر را شش نفر خواند و ما هفت نفر را اعزام کرد سرپل ذهاب , عراق تازه سرپل ذهاب را زده بود تانک هاش با تیر مستقیم پل رو زده بودند ,ارتش سرپل ذهاب یه پادگان داشت به نام پادگان ابوذر که فرمانده اش گفته بود عقب نشینی کنیم یک جناب سروان فرهادی بود با پنج تا تانک و شهید شیرودی با دو سه تا هلی کوپتر که اونها سرپل را نجات داده بودند و موقعیکه اونجا رسیدیم هنوز از تانکهای منهدم شده ی عراقی ها دود بلند بود بعد رفتیم پادگان سرپل اونجا موندیم
س:چطور شد مجروح شدید؟
ج:حسن و عبدالله اون موقع اومده بودند تهران ما با یه سری از بچه های پادگان امام حسین اونجا رفیق شدیم بچه های خیلی خوبی بودند کهن هم یکی از همین ها بود من اسمش رو برای خودم برداشتم بعد گفتند گیلانغرب اوضاعش خوب نیست برید اونجا .عباس ملکی فرمانده عملیات بود اون هم ما ها رو برد اونجا یه قله بود به نام چغاله وند یه دو سه ماه دورش چرخیدیم و نقشه ریختیم بریم قله رو پس بگیریم رفتیم اون قله را از عراقیها پس گرفتیم بعد عراقیها در پاتکی که زدند جنگ تن به تن شد تفنگم تک تیرش گیر کرده بود و فقط رگبار می زد عراقیها فکر کردند سنگر ما سنگر تیرباره بیشتر حمله شونو گذاشتند اونجا یهو صدایی اومد من برگشتم نگاه کردم نارنجک رو تا دیدم در مقابل صورتم منفجر شد و من مجروح شدم
ادامه دارد.........