ریش بغل دستی

ايام رجب المرجب بود و مناسب دعاي يا من ارجوه لکل خير ،تا آخر .

اوايل خيلي خوب آشنايي نداشتيم با انواع دعاها ،به اين نحو که مناسبت ها را بشناسيم يا جزييات راز و نياز ها را .حاج آقا قبل از مراسم براي آن دسته از دوستان که مثل ما توجيه نبودند ،توضيح ميداد که وقتي به عبارت "يا ذوالجلال و الاکرام "رسيديد ،که در ادامه ي آن جمله ي "حرّم شيبتي علي النار " مي آيد ،با دست چپ محاسن خود را بگيريد و انگشت سبابه دست ديگر را به چپ و راست تکان دهيد .هنوز حرف حاجي تمام نشده ،يک بچه شيطان بسيجي از انتهاي مجلس برخاست و گفت اگر کسي محاسن نداشت ،چه کار کند ؟؟

روحاني هم که اصولا در جواب نمي ماند گفت: محاسن بغل دستي اش را بگيرد .چاره اي نيست ،فعلا دوتايي استفاده کنند تا بعد !!

بره  عباس

 

imagesCAIX9RVC.jpg

با سر و صداي محمود از خواب پريدم. محمود در حاليکه هرهر مي خنديد رو به عباس گفت: «عباس پاشو که دخلت درآمده. فک و فاميلات آمده اند ديدنت!» عباس چشمانش را ماليد و گفت: «سر به سرم نگذار. لرستان کجا، اين جا کجا؟»

- خودت بيا ببين. چه خوش تيپ هم هستند. واست کادو هم آورده اند!

همگي از چادر زديم بيرون. سه پيرمرد لر با شلوار پاچه گشاد و چاروق و کلاه نمدي به سر در حاليکه يکي از آنها بره سفيدي زير بغل زده بود، مي آمدند. عباس دودستي زد به سرش و ناليد: «خانه خراب شدم!»

به زور جلوي خنده مان را گرفتيم. پيرمردها رسيده نرسيده شروع کردند به قربان صدقه رفتن و همه را از دم با ريش زبر و سوزن سوزني شان گرفتند به بوسيدن. عباس شرمزده يک نگاه به آنها داشت يک نگاه به ما. به رو نياورديم و آورديمشان تو چادر. محمود و دو، سه نفر ديگر رفتند سراغ دم کردن چايي. عباس آن سه را معرفي کرد: پدر، آقا بزرگ و خان دايي، پدرزن آينده اش. پيرمردها با لهجه شيرين لري حرف مي زدند و چپق مي کشيدند و ما سرفه مي کرديم و هر چند لحظه مي زديم بيرون و دراز به دراز روي شکم مان را مي گرفتيم و ريسه مي رفتيم. خان دايي يا به قول عباس، خالو جان بره را داد بغل عباس و گفت: «بيا خالو جان، پروارش کن و با دوستانت بخور.» اول کار بره نازنازي لباس عباس آقا را معطر کرد و ما دوباره زديم بيرون. ولخرجي کرديم و چند بار به چادر تدارکات پاتک زديم و با کمپوت سيب و گيلاس از مهمان هاي ناخوانده پذيرايي کرديم. پدرزن عباس مثل اژدها دود بيرون داد و گفت: «وضعتان که خيلي خوبه. پس چي هي مي گويند به جبهه ها کمک کنيد و رزمنده ها محتاج غذا و لباس و پتويند؟» عباس سرخ شد و گفت:«نه کربلايي شما مهمانيد و بچه ها سنگ تمام گذاشته اند.» اما اين بار پدر و آقا بزرگ هم ياور خان دايي شدند و متفق القول شدند که ما بخور و بخواب کارمان است والله نگهدارمان!

کم کم داشتيم کم مي آوريم و به بهانه هاي الکي کرکر مي کرديم و آسمان و صحرا را نشان مي داديم که مثلا به ابري سه گوش در آسمان مي خنديديم! شب هم پتوهايمان را انداختيم زيرشان و آنها تخت خوابيدند.

از شانس بد آن شب فرمانده گردان براي اين که آمادگي ما را بسنجد، يک خشم شب جانانه راه انداخت. با اولين شليک، خان دايي و آقا بزرگ و پدر يا مش بابا مثل عقرب زده ها پريدند و شروع به داد و هوار کشيدن و يا حسين و يا ابوالفضل به دادمان برس، کردن.

لابه لاي بچه ضجه مي زدند و سينه خيز مي رفتند و امام حسين را به کمک مي طلبيدند. اين وسط بره نازنازي يکي از فرمانده هان را اشتباه گرفته بود و پشت سرش مي دويد و بع بع مي کرد. ديگر مرده بوديم از خنده.

فرمانده فرياد زد: «از جلو نظام!» سه پيرمرد بلند فرياد زدند: «حاضر!» و بره گفت: «بع! بع!» گردان ترکيد. فرمانده که از دست بره مستأصل شده بود دق دلش را سر ما خالي کرد: بشين، پاشو، بخيز!

با هزار مکافات به پيرمرد حالي کرديم که اين تمرين است و نبايد حرف بزنند تا تنبيه نشويم. اما مگر مي شد به بره نازنازي حرف حالي کرد. کم کم فرمانده هم متوجه موضوع شد. زودتر از موعد مقرر ما را مرخص کرد. بره داشت با فرمانده به چادر مسئولين گردان مي رفت که عباس با خجالت و ناراحتي بغلش کرد و آورد. پيرمرد ها ترسيده و رميده شروع کردند به حرف زدن که: «بابا شما چقدر بدبختيد. نه خواب داريد و نه آسايش. اين وسط ما چکاره ايم، خودمان نمي دانيم!»

صبح وقتي از مراسم صبحگاه برگشتيم، ديديم که عباس بره اش را بغل کرده و نگاه مان مي کند. فهميديم که سه پيرمرد فلنگ را بسته اند و بره را گذاشته اند براي عباس. محمود گفت: «غصه نخور، خان دايي پيرمرد خوبي است. حتماً دخترش را بهت مي دهد!» عباس تا آمد حرف بزند بره صدايي کرد و لباس عباس معطر شد!

مى روم حلیم بخرم

 

تصوير اصلي را ببينيد 

آن قدر كوچك بودم كه حتى كسى به حرفم نمى خنديد.هرچى به بابا ننه ام مى گفتم مى خواهم به جبهه برم محل آدم بهم نمى گذاشتند. حتى تو بسيج روستا هم وقتى گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ريش نداشتنم هرهر خنديدند.

مثل سريش چسبيدم به پدرم كه الاوبالله بايدبرم جبهه . آخرسر كفرى شد و فرياد زد:" به بچه كه رو بدى سوارت می شه.آخر تو نيم وجبى مى خواهى برى جبهه چه گلی به سرت بگيرى". دست آخركه ديد من مثل كنه به اوچسبيده ام روكرد به برادر بزرگم و گفت:" آهاى نورعلى ، ييااين را ببر صحرا و تا مى خورد کتكش بزن و بعد آن قدر ازش كار بكش تا جانش دريياد!"

قربان خدا بروم كه يك برادر غول پیكر بهم داده بود كه فقط جان مى داد براى کتك زدن . يك بار الاغ مان را چنان زد كه بدبخت سه روزصدايش گرفت !

نورعلى حاضر به يراق ، دويد طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتيم صحرا. آن قدرمحكم زد كه مثل نرم تان مجبور شدم مدتى روى زمين بخزم و حركت كنم .

به خاطر اين كه تو ده ، مدرسه راهنماى نبود، بابام من و برادر كوچكم را كه كلاس اول راهنماى بود، آورد شهر و يك اتاق در خانه فاميل اجاره كرد و برگشت. چند مدتى درس خواندم و دوباره به فكر رفتن به جبهه افتادم .  رفتم ستاد اعزام و آن قدر فيلم بازى كردم و سر تق بازى در آوردم تا اين كه مسئول اعزام جان به لب شد  و اسمم را نوشت .

روزى كه قرار بود اعزام شويم ، صبح زود به برادر كوچکم گفتم:" من ميرم حليم بخرم و زودى بر میگردم ." قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را زمين گذاشتم وياعلى مدد. رفتم كه رفتم .

درست سه ماه بعد، ازجبهه برگشتم . درحالى كه اين مدت از ترس حتى يك نامه براى خانواده نفرستاده بودم . سر راه از حليم فروشى يك كاسه حليم خريدم و رفتم طرف خانه . در زدم . برادركوچكم در را باز كرد و وقتى حليم ديد با طعنه گفت :" چه زود حليم خريدى و برگشتى!" خنده ام گرفت . داداشم سر برگرداند و فرياد زد: "نورعلى ييا كه احمد آمده !" با شنيدن اسم نورعلى چنان فراركردم كه كفشم دم درخانه جاماند

سلمانی صلواتی

 

ایستگاه صلواتی

نزدیک عملیات بود و موهای سرم بلند شده بود. باید کوتاهش می کردم. مانده بودم معطل تو آن برهوت که جز خودمان کسی نیست، سلمانی از کجا پیدا کنم. تا این که خبردار شدم که یکی از پیرمردهای گردان یک ماشین سلمانی دارد و صلواتی موها را اصلاح می کند.

رفتم سراغش. دیدم کسی زیر دستش نیست. طمع کردم و جلدی با چرب زبانی، قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش. اما کاش نمی نشستم. چشمتان روز بد نبیند. با هر حرکت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می پریدم. ماشین نگو تراکتور بگو! به جای بریدن مو ها، غِلفتی از ریشه و پیاز می کندشان!

 

ادامه نوشته

ایرانی مزدور

اوايل جنگ بود. و ما با چنگ و دندان و با دست خالى، با دشمن تا بن دندان مسلح  مى جنگيديم .
بين ما ، يكى بود كه خیلی سیاه بود: اسمش عزيز بود. شب ها مى شد مرد نامرئى! چون همرنگ شب مى شد.
و فقط دندان سفیدش پيدا مى شد. زد و عزيز تركش به پايش خورد و مجروح شد وفرستادنش به عقب.


 

ادامه نوشته

آبگوشت شیشه ای

شلمچه بودیم!

بی سیم زدیم به حاجی كه:« پس این غذا چی شد؟» خندید و گفت:« كم كم آبگوشت میرسه!». دلمون رو آبنمك زدیم برای یه آبگوشت چرب و چیلی، كه یكی از بچه ها داد زد: اومد ! تویوتای قاسم اومد!». خودش بود. تویوتا درب و داغون اومد و روبرومون ایستاد. قاسم ، زخم و زیلی پیاده شد . ریختیم دورش و پرسیدیم:«چی شده؟» گفت:« تصادف كردم!».

- غذا كو؟ گقت« جلو ماشینه».

در تویوتا رو به زور باز كردیم و قابلمه آبگوشتو برداشتیم. نصف آبگوشت ها ریخته بود كف ماشین و دور قابلمه. با خوشحالی می رفتیم، كه قاسم از كنار تانكر آب ، داد زد :« نخورید! نخورید! داخلش خرده شیشه است .» با خوش فكری مصطفی رفتیم یه چفیه و یه قابلمه دیگه آوردیم و آبگوشتها رو صاف كردیم. خوشحال  بودیم و می رفتیم طرف سنگر كه دوباره گفت :«نبرید! نبرید! نخورید!». گفتیم : « صافشون كردیم». گفت: خواستم شیشه ها رو در بیارم، دستم خونی بود ،چكید داخلش».

همه با هم گفتیم : اَه ه ه !!. مرده شورت رو ببرن قاسم!». و بعد ولو شدیم روی زمین. احمد بسته ی نون ، رو  با سرعت آورد و گفت :«تا برای نون ها مشكلی پیش نیومده بخورید !»، بچه ها هم مثل جنگ زده ها حمله كردن به نون ها

پتو رو روی ریشتون می کشید یا زیر ریشتون؟

بعدازظهر یکی از روزهای خنک پاییزی سال 64 یا 65 بود. کنار حاج محسن دین شعاری، مسئول تخریب لشگر27 محمد رسول الله"صلی الله علیه و آله و سلم" در اردوگاه تخریب یعنی آنسوی اردوگاه دوکوهه ایستاده بودیم و باهم گرم صحبت بودیم، یکی از بچه های تخریب که خیلی هم شوخ و مزه پران.... 

 

ادامه نوشته

همه برن سجده..!!!

گل

 امشب شب بسیار عزیزی است و ذکری دارد که ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود.شب سیزده رجب بود. حدود 2000 بسیجی لشگر ثارالله در نمازخانه لشگر جمع شده بودند.

بعد از نماز محمد حسین پشت تریبون رفت و گفت امشب شب بسیار عزیزی است و ذکری دارد که ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود. تعجب کردم! همچین ذکری یادم نمی آمد! خلاصه تمام این جمعیت به سجده رفتند که محمد حسین این ذکر را بگوید و بقیه تکرار کنند. هر چه صبر کردیم خبری نشد. کم کم بعضی از افراد سرشان را بلند کردند و در کمال ناباوری دیدند که پشت تریبون خالی است و او یک جمعیت 2000نفری را سر کار گذاشته است.

بچه ها منفجر شدند از خنده و مسئولان به خاطر شاد کردن بچه ها به محمد حسین یک رادیو هدیه کردند!