سبک بال

جیب هایش را گشتند.فقط یک قرآن یک زیارت عاشورا و یک عکس که همگی خونی بودند.

غلامرضا ۱۷سال بیشتر نداشت 

بوسه

داد می زد گریه می کرد،می گفت:می خواهم صورت برادرم را ببوسم...

اجازه نمی دادند.

یکی گفت:خواهرش است مگر چه اشکالی دارد؟بگذارید برادرش را ببوسد.

گفتند:شما اصرار نکنید نمی شود...

این شهید سر ندارد

خوش آن سری که در آن بود هوای حسین 
خوش آندمی که در آن بود ولای حسین
خوش آن تنی که بکوی حسین سپارد جان
خوش آن بدن که شود خاک پای حسین